تبليغاتX
عشق من

عشق من

مقدمه

 

      برای دیدن سایت به روز شده دکمهctrl+f5 رافشار دهید

          جوک جوک جوک

             فال حافظ

+ نوشته شده در  شنبه 1384/07/30ساعت 23:38  توسط مهدی رستمی 

حقیقت محض

هر لحظه که از عمرم ميگذرد
به کلمه مرگ بيشتر فکر ميکنم
در حالی که هنوز پيری را تجربه نکردم
از جوانيم هنوز بهره ای که می خواستم نبرده ام
و کودکيم را درونم پنهان کرده ام ....
هيچ کس مرا نمی شناسد

درونم پر از حرفهای ناگفته است
پر از رازهای ناگفته ...
و به خودم افتخار می کنم

چون درد هايی کشيده ام که مرا ساخته است
و چيزهايی می دانم که هيچ کس نمی داند
و پس از مرگم با کالبدم خواهد پوسيد.....

+ نوشته شده در  شنبه 1384/07/30ساعت 0:29  توسط مهدی رستمی  | 

بزرگترین گناه

تا حالا شده فکر کنین بزرگترین گناه چی می تونه باشه ؟

دروغ گفتن؟ تهمت زدن؟ فحش و ناسزا گفتن؟ غیبت کردن ؟ مسخره کردن ؟ مال یتیمی رو به زور گرفتن ؟ و ...

به نظرت کدوم یکی از همه گناش بیشتره ؟

یه خورده فکر کن! ببین این همه شون یه وجه مشترک دارن!

آره به کسی دورغ بگی دلشو می شکنی... تهمت بزنی دلشو می شکنی ... فحش بدی دلشو می شکنی ... غیبت کسی رو هم بکنی بازم دلشو می شکنی و ...

من به این نتیجه رسیدن بزرگترین گناهان همشون باعت می شه دلی یا دلهایی بشکنه که بعضی هاشون ممکنه برای همیشه شکسته بمونن و هیچ وقت ترمیم نشن!

حالا فکر شو بکن یه نفر مستقیماً بزنه دل یه نفرو بشکنه اون دیگه گناهش چقدر می تونه باشه ؟

چقدر تلخه دونستنه این که ظاهر آدما با باتنشون اختلاف 180 درجه داشته باشه...

چقدر سخته دل شکشتن ...

چقدر ناراحت کنندست دلشکسته ای رو دیدن ...

چقدر دشواره صدای شکستن دلی رو فراموش کردن ...

چقدر سخته واسه دیدن کسی لحظه شماری می کردی ببینیش دیگه هیچ وقت نتونی ببینیش ...

خیلی سخته ...

+ نوشته شده در  شنبه 1384/07/30ساعت 0:26  توسط مهدی رستمی  | 

عشق من

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/07/13ساعت 1:49  توسط مهدی رستمی  | 

قصه

گوش کن رفيق   ميخوام برات يه قصه ي واقعي بگم
قصه ي ستاره اي که آخرش...........
يکي بود يکي نبود
يه دنيا عشق دوست داشتن... يه عالمه فاصله بود ...
آسمون بود و ستاره هاش ... زيبايياش ...قشنگياش...
همه کنار هم ديگه ...هيچ کسي تنها نبود ...
ميگن يه روز ستاره اي ... از اون دورا اومد جلو ....
رسيد به سقف آسمون ...رفت و يه گوشه اي نشست ...
تنها و بي کس و غريب ...دنبال يه آشنا ميگشت ...
از هر کسي سراغ گرفت ...هيچ کس ازش خبر نداشت ...
دلش شکست و نا اميد ...جرأت برگشتن نداشت ...
يه شب از همين شبا ...زير اون سقف قشنگ ...
نگاهش روي زمين ...چشماي آشنايي ديد ...
ستاره قلبش تپيد ...گلوشو بغضي گرفت ...
از خدا خواهشي کرد ...آسمون گريه ش گرفت ...
آره رفيق ....ستارمون عاشق شدش ...
يه عشقه آسموني ...
عاشق يه دخترک ...بي ريا و بي کلک .....
با خداش عهدي رو بست ...به خودش يه قولي داد ...
کنار اون دخترک باشه ...تا آخر دنيا بشه ...
ستاره ، شبا به عشق دخترک ...
ميومد تو آسمون ...تا دلش آروم بشه ...
ميدونست کنار اون...غربت و تنهايياش تموم ميشه ...
چند سالي با هم بودن ...
ستاره تو آسمون ...دخترک روي زمين ...
باز همون فاصله ها ....عاشقا از همديگه جدا ....
خدا دلتنگي ها رو ديد ....اما بازم هيچي نگفت ...
دیدکه اونا خسته شدن ....اما بازم ....!!!
نميدونم چه جوري ادامه بدمش ....
ولي رفيق ستاره واقعا عاشق بود ....
اون دلش با هم بودن ميخواست .... دوست داشت پيش عشقش باشه ...
اما سرنوشت چيز ديگه اي براشون نوشته بود ....
ديگه هر دوتاشون اين آخرا ميدونستن پايان داستانشون نزديک شده .....
داستاني که ميشد آخرش رو حدس زد ...
چون روز آخر.... هم ستاره ، هم دخترک حالشون زياد جالب نبود ....
ميدونستن ديگه وقته جدايي رسيده ...
آره ....
ميدونم ستاره قول داده بود ...
به خاطر همون قولش بود که ...
از اون روز به بعد ...ستاره رو هيچ کس تو آسمون نديد ...
ميگن بي خانمان ترين و آواره ترين ستاره ي دنيا ، ستاره ي سهيله ....
دنياي جالبيه ...
به هر حال رفيق اميدوارم آسمونت هميشه پر باشه از ستاره هاي خوشگل ....
اگه هم یک گوشش جا داشت .........

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/07/07ساعت 15:42  توسط مهدی رستمی  | 

دوست داشتن

اگه يه روز کسی بهت گفت دوست دارم سعی نکن بهش بگی دوستش داری، اگه گفت عاشقت سعی نکن عاشقش بشی، اگه گفت همه ی زندگیش تويی سعی نکن همه ی زندگيت باشه چون يه روز مياد و بهت ميگه ازت مُتنفر اونوقت تو نمی تونی سعی کنی ازش متنفر بشی...

زندگی گُل زردی ست به نام غم... مرواريد غلتانی ست به نام اشک... آيينه ی شکسته ايست به نام دل... و بالاخره فرياد بلندی ست به نام آه...

زندگی به ۳ چيز پايدار است: اميد، صبر و گذشت. کسی که هر يک از اينها را داشته باشد هرگز فرو نمی ريزد.

از زندگی هر آنچه لياقتش را داريم به ما می رسد نه آنچه آرزويش را داريم...

عاشقی؟؟؟؟ پس گوش کن!! اين رو بدون که يه عاشق هيچ موقع آبرو نداره ... بدون عاشق به اميد عشقش زنده ست ... بدون يه عاشق، عاشق کُشی بلد نيست ... بدون يه عاشق هيچ وقت دروغ نميگه مخصوصا به عشقش ... بدون اگه دروغی به کسی گفتی يعنی اونو کُشتی ... اگه عشقت رو دوست داری هرگز بهش قول نده ... خجالت و غرور رو بذار کنار ... اگه دوستش داری بهش بگو ... با ساده ترين شکلی که بلدی يا ميدونی که ميفهمه ===> عزيزم دوستت دارم...

زندگی گفت: که آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود: تا چه بگويد اين دل من!!! عقل ناليد: کجا حل شود اين مشکل من؟؟ مرگ خنديد: در اين خانه ی ويرانه ی من!!!

کسی رو که دوستش داری آزادش بگذار ، اگر قسمت تو باشد برميگردد وگرنه بدان که از اول مال تو نبوده است...

دستت رو بگذار روی قلبت، اين ساعت عمرت که داره تيک تيک ميکنه... جالبه همونی که بهت زندگی ميده برات شمارش معکوس رو شروع کرده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/07/07ساعت 4:45  توسط مهدی رستمی  | 

کسی نگفت

این شعر هم از رضا صادقی که خیلی حال میده

کسی نگفت خودم دیدم،خونه قلب توشلوغه

چیزی نگو لیاقتت عشق مقدسم نبود

حس میکنم نبودی و بودنتم یه قصه بود

تو که مُردی این حرف آخر

بزار عشق تو از خاطرم بره

فکر میکردم قلبت مال من ِ

اما انگار صد شاخه می پره

اسمتو پاک کردم از تو دفترام

بیخودی قسم نخور دیگه سخته برام

تو رو باور داشتم و میخواستمت

چرا آتیش کشیدی همهَ باورم

کسی نگفت بهم من خودم دیدم

اما راستشو بخوای یه چیزی نفهمیدم

چرا وقتی تو رو از عشق خالی دیدم

جای گریه به حالت می خندیدم

شایدم واسه اینه که دیگه بی ارزشی

واسه همه یه عروسک نمایشی

تو که میگذری ساده از این همه عشق

لیاقت نداری دیگه با من باشی

چیزی نگو قسم نخور تموم حرفات یه دروغ

کسی نگفت خودم دیدم،خونه قلب توشلوغه

چیزی نگو لیاقتت عشق مقدسم نبود

حس میکنم نبودی و بودنتم یه قصه بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/07/07ساعت 0:25  توسط مهدی رستمی  | 

حرف دل

آهاي آدميان ، به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ، اگر نگاه انداختند عاشق نشوند اگر عاشق شدند وابسته نشوند اگر وابسته شدند مجنون نشوند و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند

آهاي عاشقان اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ، با صداقت عشق را ابراز كنيد ، تنها عاشق يك دل باشيد ، تنها به يك نفر دل ببنديد ، و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد

آهاي عاشقان به عشق خود وفادار باشيد ، تا پايان راه با عشق باشيد ، و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد

 آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ، و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد

 رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ، رسم عاشقي صداقت است پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد

 آهاي عاشقان نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ، تنها خودتان باشيد ، همين و بس

 آهاي عاشقان ، ساده نباشيد ، عشق را از ته دل بخواهيد و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد

 آهاي عاشقان عشق را براي قلبش بخواهيد نه براي هوس و خوش گذارني و گذراندن لحظه هاي زندگي با هدف عاشق شويد و با عشق نيز از اين دنيا برويد

هنوز نمی دانم چرا رفتی.شاید وسعت شانهایم برای انبوه هق هق گریه های تو کوچک بود.شاید از اینکه در قلب من آشیانه کنی در تردید بودی شاید آهوی قلبت که تا دیروز در دشتهای قلب من رها بود اسیر جادوی چشمان سیاه دیگری شد و شاید هم تو ظالم بودی که مرا با بی رحمی از دیار محبت خود بیرون راندی کاش برای آخرین بار به من می گفتی چرا رفتی

دلم خیلی پره... دارم می ترکم...خوب می دانم هیچم و نه چیزی کم

هر کجا می خواهم باشم !هر که می خواهم باشم

خوب می دانم هیچم و نه چیزی کم

ببین مرا که خسته ام ، که زخمی ام ،پرنده ای پر و بال بسته ام.

ببین که هر که بر من گذر کردزخمی زد ،وبر خرده های قلب شکسته ام پا گذاشت.

ببین مرا که سراسر وجودم یخ زده است،وهر که تا توانسته مرا با سرمای وجود خود به انجماد بیشتر رسانده.

ببین مرا که از ترس تنها ماندن ،دستانم را به غریبه ای سپرده ام ،

آنکس که روزی باد اورا از من خواهد گرفت وتنهاییم را دوچندان خواهد کرد.

ببین که خنده بر لبانم ، اما گرفته این دلم ،عجیب سخت گرفته این دلم..

ببین که قلب من خواهان زیباییها،اما وجودم عادت کرده به دروغ ها ، پلید ها و بدیها..

ببین انچه را که باید ، گفته ام گفته ام ،اما رهگذاری را که گوش جان سپارد نیافته ام نیا فته ام….

 

دیری است که دستانم دیگر یاری ذهنم را نمی کند برا ی نگاشتن آنچه که هست…

با من بگویید…

برای چه باید نوشت، به کدامین امید ، با کدام انگیزه؟

به چاه اعتماد کن که تنها عکس تو در آن است ... تنها به خود دل ببند ... تنها عاشق خود باش ... تنها به خود اطمينان کن ... خود را در قفس نکن ... که برگ سبزت بی نقابی است ... که اگرنقاب داشتی تا بدين حد تنها نبودی ... می دانم ...من انتهای خود را شفاف تر از وجود عابران بی کلاه می بينم .... اما منتظر خواهم ماند در تاريکي اتاقت که اگر نيايی ... که اگر به خود بازنگردی با دستانی باز که بازگشت تو را می طلبند به آهنگ مرگ می رقصم ... زيرا که تو ، تويی و من تنها صداقت وجود رقص مرگ ... اينجا ، اين صفحه سفيد ... مال من ... نه ... مال تو ... نه ... مال من و تو ... .

کدامين ديوار را می توان به اميد عصر قاطعيت ترديد ساخت ؟

ميدوني قشنگيه زير بارون راه رفتن چيه؟ به اينکه ديگه کسي اشکا تو نميبينه.

دنبال کسي نگرد که بتوني باهاش زندگي کني

دنبال کسي بگرد که نتوني بدون اون زندگي کني

خداوندا ...

خداوندا تو ميداني

که انسان بودن و ماندن

در اين دنيا چه دشوار است

چه زجري مي کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است

دوسش دارم هنوز

خيلي دوستت داشتم......خيلي

ولي خرابش کردي

تو مثل دوتا چشمام بودي...ولي بيشتر از چشام دوستت داشتم

ولي ديگه دوستت ندارم ....فقط خودت مي داني چرا ؟

اين دنيا خيلي نامرده

کاش هيچ وقت بزرگ نمي شدم و اي کاش هرگز عاشق نمي شدم

خاطره تلخي از عشق بر من ماند

که تا عمر دارم ديگر هيچ وقت عاشق نشوم

كاش آسمان حرف كوير را مي فهميد و اشك خود را نثار گونه هاي خشك او مي كرد

. كاش واژه حقيقت آنقدر با لبها صميمي بود كه براي بيان كردنش به شهامت نياز نبود.

كاش دلها آنقدر خالص بودند كه دعاها قبل از پايين آمدن دستها مستجاب مي شد.

كاش شمع ،حقيقت محبت را در تقلاي بال و پر پروانه مي ديد و او را باور مي كرد

آنکس که می گرید یک درد دارد       آنکس که می خندد هزار درد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/06/31ساعت 1:14  توسط مهدی رستمی  | 

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم . پس از يک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بين گل هايی که در تنهايی ام روئيد؛ با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رها کردم
همين بود آخرين حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشم هايم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم
نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا؛ شايد خطا کردم و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا؛ تا کی؛ برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد و بعد از رفتنت دريا چه بغضی کرد کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد
و من با آنکه می دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زيبای توام
برگرد
ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :
:
تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی ما بين اشک و حسرت و ترديد کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پائيزی ترين ويرانی يک دل ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر نمی دانم چرا شايد به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم.



اگر می دانستم زندگی کوتاه است هرگز آغازش نمی کردم

اگر می دانستم در دوستی بی وفایی است هرگز دوستی پیدا نمی کردم

حتی اگر می دانستم دنیا بی هدف است هرگز به دنیا نمی آمدم


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/06/17ساعت 18:30  توسط مهدی رستمی  | 

قلب های شکسته.

قلب های شکسته.
حریم های گسسته.
هوس های ناتمام.
یادمان باشد مرگ در این نزدیکی است
زندگی ثانیه ای است گذراو عشق به اندازه یک قرن و تنهایی به وسعت کران آسمان
خورشید خاموش خواهد شد شمع ها را روشن کنیم تا رهگذران فاصله هاراه عشق ورزیدن را بیابندو در سرمای روزگار دستان خود را با محبت درون گرم کننداشک ها در نرمی پلک ها و رازها درصدا محو شده اند صداقت آب های زلال را احساس کنیم همواره بر فراز قله های موفقیت باشی در پناه حق

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/06/17ساعت 10:46  توسط مهدی رستمی  | 

یادم باشد

يادم باشد حرفي نزنم كه به كسي بر بخورد
نگاهي نكنم كه دل كسي بلرزد
خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نيست


يادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر وجواب
دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم
يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم
و براي سياهي ها نور بپاشم
يادم باشد از چشمه، درسِِ خروش بگيرم
و از آسمان درسِ پـاك زيستن
يادم باشد سنگ خيلي تنهاست
يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن
به دنيا آمده ام … نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان
….
يادم باشد زندگي را دوست دارم
….
يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان
بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود
زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم
يادم باشد ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/06/17ساعت 2:36  توسط مهدی رستمی  | 

یاور همیشه مومن

ای به داد من رسیده تو روزهای خودشکستن

ای چراغ مهربونی تو شبهای وحشت من

ای تبلور حقیقت توی لحظه های تردید

تو شب و از من گرفتی تو من و دادی به خورشید

اگه باشی یا نباشی برای من تکیه گاهی

برای من که غریبم تو رفیقی جون پناهی

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من مخور که دوری برای من شده عادت

ناجی عاطفه من شعرم از تو جون گرفته

رگ خشک بودن من از تن تو خون گرفته

اگه مدیون تو باشم اگه ازتوباشه جونم

قدر اون لحظه نداره که منو دادی نشونم

وقتی شب شب سفر بود توی کوچه های وحشت

وقتی از سایه کسی بود واسه بردنم به ظلمت

وقتی هر ثانیه شب طپش هراس من بود

وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود

تو با دست مهربونی به تنم مرحم کشیدی

برام از روشنی گفتی پرده شبو دریدی

یاور همیشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من مخور که دوری برای من شده عادت

ای طلوع اولین دوست ای رفیق آخر من

به سلامت سفرت خوش ای یگانه یاورمن

مقصدت هرجا که باشه هرجای دنیا که باشی

اونور مرز شقایق پشت لحظه ها که باشی

خاطرت باشه که قلبت سپر بلای من بود

تنها دست تو رفیق دست بی ریای من بود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/15ساعت 2:20  توسط مهدی رستمی  | 

خدا

سنگ

یه روز یه فرشته از یه تخته سنگ میپرسه چرا از خدا نمیخوای تو رو به یه انسان تبدیل کنه میگه آخه هنوز اینقدر سخت نشدم که انسان باشم

خدا

اگر تنهاترین تنهایان شوم . باز هم خدا هست

او جانشین تمام نداشته های من است

سیب

به من خندیدی و نمیدانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید ،نگاه غضب آلوده به من کرد.

سیب دندان زده از دست تو به خاک افتاد،و تو رفتی و هنوز سالها ست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو آزارم میدهد.

ومن اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا : خانه کوچک ما سیب نداشت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/06/14ساعت 23:41  توسط مهدی رستمی  | 

دعآ

خداوندم ! مي خواهم از دردها و غضه هايم برايت بگويم

محبوب من !

 

می خواهم برايت بازگويم : هنگامي كه اشك مي ريزم ، كسي

دستش را بر گونه هاي ترم نمي كشد .

آري ، دوستانم

و همه مرا تنها گذاشته اند ...

ليكن من در تو شادم ! زيرا محبتت با من است و عشق من بر تو !

همگي مرا بايكوت كرده اند ...

مي خواهند : تو را تكفير كنم و عشقت را منكر شوم .

به تو پناه مي آورم اي خداوند ...

آيا مجنون را توانايي جدايي از معشوق هست ؟؟

و چه عشقي مقدس تر از عشق من به تو ؟

و عشق تو به من؟

+ نوشته شده در  شنبه 1384/06/12ساعت 2:23  توسط مهدی رستمی  | 

عشق چيست؟

عشق چيست؟ 3ثانيه نگاه...3دقيقه خنده...3ساعت صفا...3روز آشنايي...3هفته وفاداري...3ماه بيقراري...3سال انتظار...30سال پشيماني

+ نوشته شده در  شنبه 1384/06/12ساعت 2:6  توسط مهدی رستمی  | 

گل عشق

امروز بار دیگر عشق تو خاطرم را آشفته کرد...

خاطرات خوش گذشته که در قبال عشق پاک تو گذشته بود...

و این روزها چون شعله های سوزاننده ای رو به خاموشی بود...

از نو شعله ور گردید...

می دانم که تو هم گذشته را از یاد نبرده ای...

آن روزها که مرا دوست داشتی...و به عشق خود امیدوارم می کردی...

به یادت هست یک روز گل زیبائی برایم هدیه فرستادی؟

گل سرخ کوچک قشنگی بود...

که حکایت از عشق پاک من و قلب هوس پرست تو می کرد...

برایم نوشته بودی:

"سوگند به اولین عشق که پاکترین آنهاست"

"قلب من برای همیشه جایگاه عشق تو خواهد بود"

"تو را هرگز در زندگی از یاد نخواهم برد..."

"چون تو نخستین عشق منی..."

ولی دریغا تو قول خود را از یاد بردی...

مهر خود را از من دریغ نمودی...

و آرزوهایم را در هم شکستی...

ای کاش هرگز در سر راهم قرار نمی گرفتی تا...

امروز آن گل سرخی که برایم هدیه کرده بودی دارم...

و آن یگانه یاد بود عشق پاک من است...

امروز دیگر آن گل طراوت و زیبائی آن روز را ندارد...

زیرا عشق تو که مایه طراوت و شادابی آن بود...

دیگر وجود ندارد...

قلب من امروز این گل خشک را دوست دارد...

زیرا خاطرات خوش عشقی که چند صباحی به طول انجامید...

در میان برگ های خشک آن مدفون است...

این گل گل عشق من بود...

ولی افسوس که چه زود از طوفان بی وفائی تو...

پژمرده گردید...

پاینده باشید...رهگذر...

با این حال همیشه دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه 1384/06/12ساعت 1:8  توسط مهدی رستمی  | 

کاش چشمانمان اینقدر باز بود که می توانستیم زشتیها و زیباییها را باهم ببینیم

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/06/01ساعت 23:59  توسط مهدی رستمی  | 

عشق چیست؟ ازدواج چیست؟

شاگردی از استادش پرسيد:" عشق چست؟ "
استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! "
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردی؟ "
و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت: " عشق يعنی همين! "


شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور. اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم
."
استاد باز گفت: " ازدواج هم يعنی همين!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/05/18ساعت 0:31  توسط مهدی رستمی  | 

هرگز نگو كه دوست داري

هرگز نگو كه دوست داري

اگر واقعا به ان اهميت نمي دهي

دربارهء احساساتت سخن نگو

اگر واقعا وجود ندارد

هرگز دستي را نگير

وقتي قصد شكستن قلبش را داري

هرگز نگو براي هميشه

وقتي مي داني كه جدا مي شوي

هرگز به چشماني نگاه نكن

وقتي قصد دروغ گفتن داري

هرگز سلامي نده

وقتي مي داني خداحافظي در پبش است

به كسي نگو كه تنها اوست

وقتي در فكرت به ديگري فكر مي كني

قلبي را قفل نكن

وقتي كليدش را نداري

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/05/18ساعت 0:28  توسط مهدی رستمی  | 

خدایا کمکم کن

-خداي من هيچ وقت هيچ كس به خاطر من هيچ كاري نكرد

حتي اوني كه ميگفت براش عزيزم به خاطر من هيچ كاري نكرد

هيچ قلبي واقعا به خاطر من نتپيد

هيچ كسي رو پيدا نكردم كه هيچ دروغي نگه

چرا هيچ وقت هيچ يادي از يادم بيرون نرفت؟

خداي من فقط تويي كه برام هيچ نيستي و همه چيز مني

چه شيرين بود دوران كودكي و بي خيالي .چه خوب بود بود ندونستن معني كلمات. هيچ وقت معني هيچ رو درك نكرده بودم و چه ارامشي داشتم. حالا سنگيني اين كلمه روي قلبم از يه كوه هم سنگين تره.

خدايا كمكم كن به ا ين چيزا فكر نكنم.

+ نوشته شده در  جمعه 1384/05/14ساعت 0:41  توسط مهدی رستمی  | 

عشق

 

یک دنیا پاکی و صداقت و نجابت و مهر را فروختم به عشق

چه ساده بودم من که حتی سادگی ام را هم فروختم به عشق

ولی چه سود که عشق را هم گم کردم...............

+ نوشته شده در  جمعه 1384/05/14ساعت 0:29  توسط مهدی رستمی  | 

گریه هایم عجیب نیست.حالم گرفته است

با تو میشد پلی از...........آه دست از سرم بردار

حالم از آرزوهای محالم گرفته است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/05/06ساعت 2:7  توسط مهدی رستمی  | 

گل

دستانم بوی گل می داد منوبه جرم چیدن گل محکوم کردند ولی هیچ کس ازمن نپرسید شاید گلی کاشته باشم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/05/06ساعت 1:44  توسط مهدی رستمی  | 

مي روم روزي از اينجا بي خيال
مي سپارم دل به دريا بي خيال
مي گزارم پا به آبي بي كران
قايقم سوراخ اما بي خيال

بي خبر از رنگ پر تشويش عشق
مي كنم خود را تماشا بي خيال


گاه در آشفته بازار دلم
مي شوم تنهاي تنها بي خيال
مي كشم بر ساحل نرم شني
نقش هاي زشت و زيبا بي خيال
لابلاي آن صدفها مي كشم
سرنوشت خيس خود را بي خيال
گاه مي خواهم بازگردم به پشت
می نوازد موج گوشم پس بي خيال

بي خيال با خود اما
ز تو
حرفها دارد اين دل اما بي خيال

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/05/02ساعت 0:33  توسط مهدی رستمی  |